قهرمان ميرزا عين السلطنه

607

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

سفر الموت پنجشنبه ربيع الثانى سنهء 1312 - سيزدهم درجهء سنبله ، ششم سپتامبر سنهء 1894 ميلادى . صبح بسيار زود برخاسته يك ربع به دسته مانده سوار اسب قزل شده از دروازهء امامزاده حسن ( قم ) خارج شدم . كنار راه در سايهء ديوارى ايستاده خيلى معطل شدم تا حضرت و الا و آقاى عماد السلطنه ، فريدون ميرزا ، محمد حسن ميرزا ، جناب پيدا شدند . حضرت و الا در كالسكه بودند . بعد سوار شده صحبت‌كنان رفتيم . نزديك امامزاده حسن ( ع ) تولوى خان و محمد حسن ميرزا مراجعت كردند . آقا حسين ناظر عقب مانده نيامده بود . با مفرش و سيز خانهء من از دنبال مىآمد . مابقى بارها نيامده بود . دو ساعت كم راه رفتيم . چهار فرنگى كه دو زن و دو مرد بودند از قزوين مىآمدند . سه چهار گارى هم مىآمد . وصول برات از پسر معين السلطنه قدرى گذشته درشكه‌اى ديدم تندرو به شهر مىرود . در درشكه چشمم افتاد گوشهء درشكه ميرزا حسين خان پسر معين السلطنه را ديدم قايم شده . تا ديدم داد زدم ميرزا حسين خان است . رضا برو بگو پول چطور شد . قدرى نگذشت گفتم خوب به چنگم آمدى . كجا تمام شماها فرار كرده بوديد . پول بده . گفت براى شما آورده‌ام . اين جمعيت و سوارها را كه ديد رنگش پريده بود . نمىدانست چه بگويد . حالا حضرت و الا هم ايستاده و متصل سوار به كمك من روانه مىكنند . گفتم همين‌جا پول بده . اگر تو به روى شهر و من نباشم پول به كسى نخواهى داد . گفت برات است . گفتم بده قبول دارم . نوكرش را گفت كيف را باز كن . نوكرش بلند شد خواهى نخواهى براتها را بيرون آورد . يكصد و بيست تومان برات داد . من هم كاغذى شهر نوشته برات را به محمد بيك داده گفتم زود برو كه خوب گير افتاد و هرگز اگر شهر مىرفت دينارى نمىداد . تاخت كرده خدمت حضرت و الا رفتم . گفتم به حمد الله فتح شد و اول سفر « اقرخير » است . شاد و خرم صحبت‌كنان و خنده‌كنان رفتيم . خيلى مسئلهء بامزه‌اى اتفاق افتاد . كجا ميرزا حسين خان خيال مىكرد كه همچو جائى به چنگ من بيفتد و اين‌طور مغلوب بشود . هر حكمى مىخواستم ممكن بود اجرا كنم . آن همه دوندگى و صدمهء پيشتر به حركت امروز الحمد لله اصلاح شد . هرچه از اين فقره بنويسم كم است كه چقدر كيف داد . حضرت و الا از همه خوشحال‌تر شدند . نقاشيهاى سليمانيهء كرج بارى راه طى مىكرديم . جناب صحبتهاى خوب مىكرد . در شاه‌آباد ناهار خورده زود راه افتاديم . آفتاب گرم بود و راه طولانى خسته شديم . در كلاك انگورى خورديم . چهار ساعت تا كرج كشيد . در عمارت اندرون منزل كرديم . تالار خوبى دارد و فتحعلى شاه مرحوم يك سمت تالار را صف سلام خود و پسرهايش را كشيده . جلو روى در